 شبهای سرد
این روزها شب است. شبهای سرد و بلندی که برای صبح شدن عمرها را به یغما می برد و تنها راه گرم کردن این شب ها داشتن دلی گرم است. دلی که همدمی داشته باشد برای حرم و گرما داشتن. اما همه کس این گرما را نمی یابند چون بعضی آدمها فراموش شده اند. بعضی آدم ها در اثر سیلی محکم روزگار در گوشه ای منزوی افتاده اند و فقط چشم به آسمان دارند آسمانی که این شب ها بی ستاره است و ابرهای بخیل آن را پوشانده اند. ابرهای حسرت، ابرهایی که نمی بارند و تنها حسرت شنیدن صدای باران را بر دل می گذارند.
آری دلهایی منتظرند، منتظر ادای دین ما هستند. در این شبهای سرد اگر دستشان را نگیریم از زندگی بیزارند و برای خلاص شدن از آن به هر چیزی جز امید فکر می کنند. کسانی هستند که بهشت را به لقمه نانی می بینند و شب ها در خواب بهشت می بینند.
بیایید دست بگیریم یک شاخه گل و به سراغشان برویم. حتماْ فهمیدید منظورم چه کسانی هستند. منظورم نیازمندان و فقیران هستند که فکر می کنند ما آنها را از یاد برده ایم.
بیایید محبت و لبخند را بین همه تقسیم کنیم.

برچسبها: شبهای سرد
نوشته شده توسط: شادمهر در یکشنبه دوم بهمن 1390|+|
 عشق پاک
شکلاتهایم برای تو عیدیهام واسه توپولهای تو قلکم واسه تویه جعبه مداد 6 رنگ دارم که واسه زنگ نقاشی خریدم هر وقت خواستی بیا بهت قرض میدم.درس می خونم مهندس میشم کار می کنم خونه می خرم ماشین می خرم میام دستتو می گیرم با هم زندگی می کنیم.همش همین بود. شکلاتها رو بهت دادم عیدیها رو بهت دادم پولهای قلکمو دادم مداد رنگی ها رو با هم تموم کردیم درس خوندم مهندس شدم رفتم سربازی اومدم کار نبود که کار کنم تا پول دربیارم که پس انداز کنم خونه بخرم ماشین بخرم که بیام دنبالت بریم پی زندگیمون اما هنوز دوست دارم ولی با دوست داشتن نه بهم خونه میدن نه نون میدن نه ماشین میدن و نه حتی کار میدن.می دونم تو هم دیگه خسته شدی دو دل شدی واسه خودت خانومی شدی اما هنوز منو که می بینی میخندی واسه اینکه نفهمم نا امید شدی . به چشمهایت قسم دوست دارم و براش می جنگم
نوشته شده توسط: شادمهر در جمعه بیست و چهارم تیر 1390|+|
 لطفا گوسفند نباشید.........
چندیست که پرنده دیار ما آوازی نمی خواند، بغض کرده است و بر شاخه ای نشسته و خیره به اطراف می نگرد. چشم به من دارد که صیادی را که پرندگان جنگل را بر می چیند را نابود کنم و دست شر او را از سر جنگل کم کنم.
اما من را با پرنده چه نسبت است ؟
بهترین مصداق داستان زیر است :
روزی موش هراسان وارد طویله شد و رو به مرغ و گوسفند و گاو گفت : من امروز تله موشی در خانه دیدم. مرغ و گاو و گوسفند رو به موش گفتند : تله موش برای ما خطری ندارد این مشکل توست و باید خودت به فکر چاره باشی. فردای آن روز ماری در تله موش افتاد و زن صاحب خانه را گزید و زن مریض شد، مرغ را برای درمانش سر بریدند ، گوسفند را برای شام عیادت کنندگان قربانی کردند و چند روز بعد زن مرد و گاو را برای مهمانی شام مرگ زن کشتند و در تمام این مدت موش در سوراخ خود این صحنه ها را می دید و می گریست.

نوشته شده توسط: شادمهر در چهارشنبه چهارم اسفند 1389|+|
|